محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2949
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « از خدا بترس ! سبحان الله اى بندهء خدا ، سوى كسان خود برو كه خدايت به سلامت دارد . بر در من نشستنت مناسب نيست و آن را به تو روا نمىدارم . » پس ابن عقيل برخاست و گفت : « اى كنيز خدا من در اين شهر منزل و عشيره ندارم . مىخواهى كار نيكى انجام دهى براى ثواب ، شايد هم بعدها ترا پاداش دهم . » گفت : « اى بندهء خدا » چه كارى ؟ » گفت : « من مسلم بن عقيلم ، اين قوم با من دروغ گفتند و فريبم دادند . » گفت : « تو مسلمى ؟ » گفت : « آرى . » گفت : « درآى . » گويد : « پس او را به خانهء خويش به اطاقى برد ، جز اطاقى كه خودش در آنجا بود و فرشى براى وى بگسترد و گفت شام بخورد كه نخورد . گويد : خيلى زود پسر آن زن بيامد و ديد كه به آن اطاق رفت و آمد بسيار مىكند و گفت : « به خدا از اينكه امشب به اين اطاق بسيار رفت و آمد مىكنى به شك اندرم كه خبرى هست . » گفت : « پسر كم از اين درگذر . » گفت : « به خدا بايد با من بگويى . » گفت : « پسر كم آنچه را با تو مىگويم با هيچكس مگوى . » گويد : آنگاه وى را قسم داد و پسر قسم ياد كرد و قصه را با وى بگفت كه بخفت و خاموش ماند . گويند : وى از اوباش بود ، بعضىها گفتهاند با ياران خويش ميخوراگى مىكرد . گويد : وقتى مدتى گذشت و ابن زياد از جانب ياران ابن عقيل صدايى چنان كه